ولنتاین ما

جمعه بیست و پنج بهمن هزار و سیصد و نود و دو

پنج سال تموم شد که دارم روز و شب باهمسرم زندگی می کنم. این غیر از آن روزهایی است که در کافه ها و گالری ها و سالن های تئاتر میچرخیدیم و تا صبح در مسنجر دربارهء غذای مورد علاقه حرف می زدیم!!! حالا انقدر می شناسمش که وقتی امروز نگاهش کردم، فهمیدم تا دو ساعت دیگر معده درد می گیره! از داشتن نقش مادری برای همسرم خوشم نمیاد. اما امروز احساس کردم مثل یک مادر که درد بچه اش را می شناسه، او را می شناسم.  اگرچه معتقدم همسری کمتر از مادر بودن یا پدر بودن نیست.

 آدم از هر تجربه ای می تونه برای دیگران حرف بزنه. اما از تجربهء همسری نمی شه. بعضی چیزها را فقط دو تا آدم که زن و شوهر هستند می فهمند. اما من بیش تر از این که بخواهم ابراز خوشحالی کنم بخاطر داشتن همسری که عاشقش هستم، بیشتر احساس آرامش می کنم از داشتن او. مردی که من هرقدر ناراحتش می کنم، باز هم منو می بخشه. باز هم به فکر منه، برام فداکاری می کنه و دوستم داره. الان فکر می کنم هیچ مرد دیگه ای در دنیا وجود نداره که به اندازهء او برای من/برای همسر احساس امنیت ایجاد کنه.

این شب و روزهایی که با هم گذروندیم، بالا و پایینی که با هم طی کردیم، سفرهایی که با هم راهی شدیم... 

و البته خوشحالی بزرگم اینه که مطمئنم زندگی و شوهری بهتر از این نمی تونه وجود داشته باشه، پس این من هستم که باید لیاقت داشته باشم زندگی خوبم رو حفظ کنم. و از تلخی هام کم کنم. شاید لازم باشه گاهی من هم مثل بقیه آدم ها که فقط شادی های زندگیشون رو، اگرچه خیلی اندک، جلوه گر می کنند، من هم فقط به شادی ها و خوبی های خیلی زیاد زندگیم توجه کنم.

 هیچ چیزی در زندگی باارزش تر از با هم بودن ما نیست.

/ 2 نظر / 15 بازدید
رؤیا

ساراااااااا مگه توی اسفند نبود عروسی؟

رؤیا

خیلی خوش‌حالم به خاطر تو .. به‌ خاطر امین ... به خاطر این آرامش و نیک‌بختی که ازش حرف می‌زنی ... همیشه برای دوام مهر و صبر برای خودم و فؤاد دعا می‌کنم و برای شما. خیلی خوش‌حالم که تو رو دارم و تو همسر به این خوبی داری. اون‌قدر که ماها می‌تونیم عاشق شماها باشیم.