عزیزکم، سلام!

پونزده سال شده از اولین باری که در این وبلاگ نوشتم. بچه ای که اون روز به دنیا اومد، الان داره کم کم نوجوانی رو هم پشت سر میذاره. شاید گریزی به عشق و عاشقی هم زده باشه و مست نگاهی و راهی و قد و بالایی شده باشه. مثل من که وقتی پونزده سالم بود، هر روز موقع برگشتن از مدرسه یک پسری رو تو ایستگاه اتوبوس میدیدم که یک کاپشن بنفش خیلی روشن خیلی بدقواره می پوشید. قدبلند و لاغر و تنها بود و با هیچکس حرف نمیزد. اولین بار بود تو زندگیم که نگاهم یه جا گیر می کرد. نه من هرگز با اون حرف زدم و نه اصلا فکر کنم او منو هرگز دید. این اواخر فهمیدم که این هم یک جور اختلال روانیه که نگاه من اگر جایی گیر می کرد، اونجایی بود که دستم بهش نمیرسید. بگذریم که بعدها دستم هم رسید و... به قول آقارضا تو فیلم حکم «یه بلبلی نشست رو دسته تارم... زندگیم پیچید...»

اون سالها، پونزده سال پیشها، واقعیتش خوب بود. همش کتاب و سیاست و فیلم و شعر بود. من اهل عشق و عاشقی نبودم. اون معدود دفعاتی هم که بلبلی نشست رو دسته تارم، یا پرش دادم یا زندگیم پیچید. ولی از اون سالها اگه بخوام بگم، بیشترش شعر بود و پاییز و فیلم و سیاست. بعدن ها که کثافت گرفت به مملکت، منم زندگیم پیچید. 

ولی خیلی وقت ها دلم تنگ میشه برای اون وقت ها. انگار یه جور دیگه بود دوران. انگار که شعرهای فروغ همین شعرهای فروغ الان نبود. اگه دسته تاری بود، بلبل می نشست روش، نه زاغ و کرکس. گذشت. حیف که گذشت. دلم تنگ شده برای اون شور و حال. برای هیجان دانشکده. دلم خیلی تنگ شده. خیلی سعی می کنم تو ذهنم یا زندگیم بسازم اون روزها رو. ولی نمیشه. اصلا نمیشه. نمیشه. یه روزی که داشت مملکت بر باد میرفت، یه بلبلی نشست رو دسته تارم که زندگیم پیچید. اون دنیا خیلی زود تموم شد. انگار نه انگار که فروغی بود و شاملویی و نیمایی و.... شعرها هم رنگش عوض شد. دنیا رنگش عوض شد.

امروز مجبوریم یک رنگ دیگه به روزگار بزنیم. یک رنگ جعلی. رنگی که اصیل نیست. رنگی که شبیه غروب های پاییزی بارونی دانشکده نیست. با رفاقت های شیطنت آمیز... 

لعنت به روزگار. لعنت به اونی که روزگارمون رو به گند کشید...

***عزیزکم، سلام! اسم وبلاگ دوستی بود که عاشق و دیوانه دختری بود که دخترک بهش اعتنا نمی کرد...

/ 0 نظر / 18 بازدید