دم غروبه که می خوابم. خواب می بینم. وقتیی بیدار میشم هیچ چیز یادم نیست. فقط یک حس با من مونده. حس چراغ های سفید و قرمز شهر توی تاریکی شب. توی اتوبان پارک وی. انتهای اتوبان، خیابون ولی عصر. یک نقطه نامعلوم و صدایی که بدون جرف خاصی می خنده. و شب هایی که در سکوت، در تنهایی خصوصی، همون صدا ناله می کنه... و بعد فراموشی. فراموشی مطلق.

دوباره خوابم می بره. چند دقیقه بعد بیدار میشم. ده یا نه سال پیش. دخترکی بودم. برای کاری پام به دفتر م.ر باز شد. چند بار رفتم. حرف می زدیم. دوستش هم بود. بیشتر از کتاب حرف می زدیم و کار. درواقع فقط همین حرف ها رو می زدیم. "خیلی" بهم اصرار کرد بمونم. باز هم بیام. گفتم نه. گفتم نمی تونم. نمی تونستم. بهم گفت نگاه کن شیطنت از چشماش می باره. حواسم جای دیگری بود. حواسم به چراغ های سفید و قرمز ماشین ها توی تاریکی شب، تو اتوبان پارک وی بود.

از خواب بیدار میشم. به خودم میگم شاید م.ر عاشقم بود که انقدر بهم اصرار می کرد بمونم. ولی نه. هیچ نشانه ای از دوست داشتن نداشت. بعدها همون چند دیدار کار دستم داد.... گاهی فکر می کردم شاید اگر نمی رفتم اونجا، کریمخان 80، کنار دفتر اعتمادملی، شاید خیلی چیزها فرق می کرد. ولی من قسم خورده بودم بین من و م.ر هیچ چیز نبوده جز چند جلسه گپ زدن دربارهء کاری....

خیلی گذشته. نه سال، هشت سال.... من همه این سال ها رو خوب یادمه. لحظه به لحظه. مطمئنم م.ر هم همه این سال ها رو خوب یادشه. لحظه به لحظه. اون دوست لاغر درازش که فکر می کرد نویسنده است هم مطمئنم همه این سال ها رو خوب یادشه. اما یقین دارم اون صدا که تو سکوت و تاریکی شب ناله می کرد، در فراموشی مطلقه.

گاهی وقت ها که از زندگی واقعی خارج میشم، گاهی که وهم و رویا بهم هجوم میاره. یا گاهی که یه جای خالی بزرگ روی سرم آوار میشه، یه امیدی ته دلم میگه شاید.... شاید هنوز اون صدا وجود داشته باشه. و شاید هنوز فراموشی مطلق همه این سال ها رو در خودش فرو نکشیده باشه. شاید هنوز یه چیزایی یادش باشه.

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید