به نام خدا

سال 83 بود. پدربزرگم سال ها بود از بیماری پروستات رنج می برد. تابستون اون سال حالش وخیم شد. پزشک ها گفتند تبدیل شده به سرطان. چه اسم وحشتناکی... همون دیو سیاهی که پدر ندا رو هم با خودش برد... خدا می دونه چقدر حالمون بد بود. من نذر کردم. از بزرگی خواستم یاریمون کنه. شفاعتمون کنه.... و کرد. پدبزرگم خوب شد. انگار دنیا رو به ما دادند. من نذرم رو ادا کردم. ما شاد بودیم. خدا رو شکر. اما پنج سال بعد پدربزرگم یک شب روی زمین دراز کشید و رفت. رفت.... هنوز غصه دارشم.

سال 85 اول های زمستون بود. اون روزها دنیا روی سرم خراب شده بود. "خراب" حتی وصف یک لحظه اش هم نیست. مصیبتی بود که روی شونه های یک دختربچه آوار شده بود. همش سیاهی و تاریکی بود... اما گذشت. گذشت. خیلی باید فکر کنم تا به سختی به یاد بیارم اون روزها چه حالی داشتم و چرا. اما هنوز یک زخم غریبی تو وجودمه که گاهی آزارم میده و نمیدونم از کجاست.

می خوام بگم اگرچه دردها همیشه یه کنجی از وجود آدم رو اشغال می کنند. اما می گذرند. همیشه هرچیزی تموم میشه. به خودت میای می بینی حتی یادت نیست اون روزها چرا اندوهگین بودی؟!

باید ایمانمون قوی تر از این ها باشه.

/ 1 نظر / 7 بازدید
mohammadtehrani

سلام راست میگی همیشه ‏
بایدباخدابود