خیلی حرف میزنیم و هردومون میگیم قبلا آدم ها رو بیشتر دوست داشتیم و الان آدمی های کمی هستند که دوستشون داریم. هر دو مون معمولا کاری به کسی نداریم تا وقتی که کاری به کارمون دارند. این چند روزه خیلی حرف زدیم و من مطمئنم او از سفر نوروز به کرج به بعد انقدر تغییر کرده. آرام شده و کلا از بعضی مزاحم های زندگی اش گذشته. من همچنان درگیر بودم تا چند روز پیش و الان آرامم و می خواهم دنیا نباشه و خودم باشم. با این همه آدمی که اگر آدم باشند حداقلش اینه که کاری به کار آدم نداشته باشند. امان از فضولی و حسادت. امان از حسادت.

او گذشته و من هم برای بار هزارم گذشتم. ولی این بار خیلی فرق داره. این بار انگار من به آخر ریل قطار رسیدم. اونجایی که قطار تغییر مسیر میده. و قطار من داره برای دومین بار در حیات خودش تغییر مسیر میده.

/ 1 نظر / 17 بازدید
الهه

دعا میکنم قطار زند گیت به سمت ناشناخته های خوب دنیایت برود آنجایی که به خودت نزدیک تر شوی