بی تو دری بودم به برون

             

حالا در آخر شبِ روز سه شنبه پانزده بهمن، تفأل می زنم به هشت کتاب:

می رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه ها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست.

می خواندیم:‌«بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر.»

می رفتیم، خاک از ما می ترسید، و زمان بر سر ما می بارید.

خندیدیم: ورطه پرید از خواب، و نهان ها آوایی افشاندند.

ما خاموش، و بیابان نگران، و افق در یک رشته نگاه.

بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین ها پر خواب.

خوابیدیم. می گویند:‌ دستی در خوابی گل می چید.

/ 3 نظر / 23 بازدید
عسل

سلام SARA جان [قلب] بی تو دری بودم به برون خوب بود [لبخند] . مي خواستم بپرسم موافقي " اين روزها... " را لينک کنم در کندوي عسل؟ تو هم اگه دوست داشتي لينکم کن. [گل]

محسن زرنوشه

وبلاگ قشنگی داری به من هم یه سر بزن یا حق موفق باشی

م...

سلام . . . . . . آه سهراب و گشتی در بیابان هیچ ، همیشه مثل یک رویاست. . . .