زیاد جالب نیست یه دوست قدیمی فقط وقتی خودش ناراحته و یه گوش مفت می خواد، یا فقط وقتی که یه چیز تازه خریده و می خواد پز بده! بهت زنگ بزنه.

رفیق شفیق ما که خیلی هم برام عزیزه، دو سه هفته ای بود پیداش نبود! بعد از دو سه هفته زنگ زد به موبایل. گفتم حکما یا چیزی خریده یا کاری کرده یادوباره از دست فلانی ناراحته. همین هم بود! البته این دفعه هم چیزی خریده بود هم ناراحت بود.

دوست ندارم، در واقع حالم به هم می خوره از این که با دوستی حرف بزم که اون هی چُسی بیاد. اون وقت یا مجبورم بی خیالی طی کنم، که بعد از چند وقت بهت میگه وای چقدر تو بدبختی!‌ یا مجبورم هی پا به پاش بیام که کم نیارم.

 

/ 1 نظر / 31 بازدید
من نویسی

با خوندن دست نوشته های شما وخیلیای دیگه که یه حس مشترکی تو همه شون هست، به این فکر کردم که چرا آدما، با وجود اینهمه حس و تجربه مشترک، اینهمه تنهان... خیلی حرفا، تو خیلی از نوشته ها درد مشترکه... اما همه خودشون رو تنها میبینن... [ناراحت] چرا واقعا؟؟