خب ناراحت که شدم. اما حالا چه فرقی می کنه؟!

هیچی!

البته قضیه به همین سادگی ها هم نبود. ولی....

فقط از این ناراحتم که باید بیشتر می خوندم و [به دلایلی که بهم تحمیل شد] نخوندم. نباید خودمو ببازم. به هر حال دنیا که به آخر نرسیده. دوباره این زندگی لعنتی رو می سازم.

 

*خب درسته که من آدم تنبل و بی خیالی به نظر میام (و هستم)، درسته که مادرم مدتهاست نگران این عقاید مسخرهء من و این بی خیالی منه، و درسته که کماکان مثل خری در گل هستم! ولی من با اطمینان بهتر از هر کس دیگری می تونم از پس خودم و زندگیم بربیام. اگر در ظاهر بی خیالم، برای اینه که فکر می کنم بالاخره یه راه حلی برای هر مشکلی پیدا میشه، برای اینه که سکوت می کنم و اینجوری التهاب درونم مشخص نمیشه. برای اینه که تا الان واقعا باید بی خیال می بودم، باید سکوت می کردم و باید خودم رو از مسیر زمان کنار می کشیدم. واقعا لازم بوده که بی خیال باشم...

خودم خیلی خوب می دونم چه وضعیتی دارم. بهتر از هرکسی می دونم. ولی به هر حال باید شکر خدا کنم که الان زنده ام و می تونم به آینده امیدوار باشم. به هر حال شاید وقتش باشه به جای اینکه زندگی رو دور بزنم، باهاش مواجه بشم. اگر حرفی نمیزنم، معنیش این نیست که حرفی برای گفتن ندارم........

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
محک

سکوتم از رضایت نیست ....دلم اهل شکایت نیست سلام سارا عزیز ببخشید دیر امدم دیدنت میشه هر بار آژ میکنی خبرم کنی میدونم بی ادبی منو میرسونه ...اذیت نکن خودت رو به من هم میگن سرد و یخ شاید باید باشم من بچه هام رو دارم که باید بچرخونم سی و سه تا بچه و یه مرکز بزرگ ولی عزیزم تو هم همیشه بهترین تصمیم ها رو برای زندگیت میگیری در ضمن آدم توی امتحان دانشگاه و مدرسه رد نشه کجا رد بشه ..مگه نه بیا دیدنمون خوشحال میشیم محک

چهار ستاره مانده به صبح

سلام. خب، جالب این است که آن شب تولد، هی مرور می‌کردم اتفاق‌های ام‌سال را، یکی از بدترین رویدادهایش برای من، آن ناقبولی در کنکور بود. ناراحت شدم. چه همه گریه. دل‌ام برای خودم کباب شد حتّا. و الان ... ام‌روز ... می‌توانم بگویم به‌قدر آن روز که برای خودم ناراحت بودم حالا برای تو ... امّا، زندگی می‌کنیم ... ما به باید زندگی مجبوریم ... واقعن نمی‌دونم چی بگم، شاید سکوت اولی‌تر ..