خوابم نمی بره. سر شب داشتیم راجع به خوشی ها و ناخوِشی های زندگی زناشویی حرف می زدیم. یادم اومد اولین دعوای جدی زندگی مشترک ما، بعد از حدود شش ماه اتفاق افتاد. خیلی خوب یادمه کِی بود و سر چی پیش اومد. پای کسی در میان بود. کسی کاری کرده بود که روا نبود با ما بکنه. کاری که بعدها چند بار دیگه هم تکرار شد و هربار باز هم باعث دلخوری و دلشکستگی من شد. حالا درست چهار سال گذشته. می دونم برای هیچ کدومشون مهم نبوده که من هم هستم و این چیزا ناراحتم می کنه و دلم رو می شکونه. می دونم هیچ کس یادش نیست. هیچ کس به جز من و خدا.

وقتی فکر می کنم چهار سال بعد، حاصل تلاش اونی که ناراحتم کرده بود و به زعم من ظلم کرده بود در حق من و البته به زعم خودش حق او بوده نه من، حالا چه جوری و کجا به بار نشسته، می ترسم. می ترسم از هیبت خدا و از انسان ظلوما جهولا.

خدایا از این همه ظلم و جهل انسان به تو پناه می برم.

/ 0 نظر / 13 بازدید