پایان بیست و چند سالگی

وقتی وارد دهه بیست سالگی شدم، انقــــــــــــــــدر سرخوش بودم که اصلا یادم نبود این سالها یعنی چه؟! انقــــــــــــــدر خوش و سرگرم بودم، انقــــــــــــــــــــــــــدر دلخوش به بازی های جوانی و دانشجویی بودم که اصلا نمی فهمیدم بیست سالگی و سی سالگی و... چه معنی دارن. الان هرچی فکر می کنم فقط یکی دو تا هدیه از اون سال یادم میاد و دیگه هیچ چیز یادم نیست. بچه بودم. خیلی بچه بودم. خــــــــــــیلی. اون سال زمستون یه شلوار جین ذغالی گشاد داشتم با یه کتونی سفید. خیلی حال می کردم باهاش. منصور آهنگ "تو عزیز دلمی" رو خونده بود. ما همهء وقت های خالی رو می نشستیم روی چمن های محوطه جلوی ابن سینا و سلف تو دانشگاه. انقـــــــــــــــــــــــدر خوش می گذشت که نگو! همون سال بود که ایران تعلیق غنی سازی رو قبول کرد و اون سه وزیر خارجه اومدن تهران. من عضو شورای مرکزی انجمن بودم. کانون فیلم میرفتم و می اومدم. یاد خانوم دوشابچی بخیر! چه روزهایی بود! سیما همون پاییز نامزد کرد. ندا یه دختربچه بود. الهه تازه رفته بود کرمان. و امین.... نمیدونم اون وقت ها امین چیکار می کرده! فکر کنم تازه درسش تموم شده بوده.

از بیست سالگی تا سی سالگی، از اون پاییز تا این پاییز، سخت گذشت. پر از حادثه. پر از دغدغه. پر از خوشی. پر از غم. ولی متاسفم که غم هاش بیشتر از خوشی هاش بود. سیدمحمد خاتمی رفت. وقتی رفت، از روزی که رفت، خوشی ها تموم شد. جامعه به هم ریخت. مملکت افتاد دست پادشاه دیوانه ها.

خوبی ها زیاد بود. نوشتن بود. بعد رفتم سفر خانه خدا. آرتین دنیا اومد. یک ماه و یک هفته بعدش، با هباب پای اون کاج بلند بودیم. بعد، یک سال و سه ماه و یک هفته بعدش امین خودش رو رسوند. یک سال و هفت ماه و سه هفته بعدش عروس شدم. رفتیم سفر. و دیگه تمام.

جوی خون تو خیابون ها به راه افتاد. پدربزرگم از دنیا رفت. خواهرم غمگین شد. مادرم... مادرم...

حالا سی سالگی

اسمش بزرگ و وحشتناکه. دوره جوانی تمام شده. اضطراب و ترس با خودش داره. سعی می کنم امیدوار باشم. ازش نترسم. برای آینده نقشه بکشم. سی سالگی یعنی دوران سپری شده جوانی. سی سالگی یعنی پایان بیست و چندسالگی. سی سالگی یعنی بقیه زندگی تا مرگ.

تمام شد. سارا تمام شد. همهء سال هایی که میشد خوش بود، تمام شد. همه سال های آینده باید به فکر زندگی و این و آن و جواب دادن به توقعات بقیه و معاش و ترس از آینده و رسم و رسومات این فامیل و آن فامیل و چه بگویم چه نگویم و چه گفت چه نگفت و خانهء رفت و روب نشده و پلوی دم نکشیده و غصه های فروخورده و رویاهای فراموش شده و ... و ....و .... باشم. بله. بیست و چند سالگی تمام شد. دخترکی که چشم های سیاه و شیطون داشت، نازک نارنجی بود، کتاب دوست داشت، سینما دوست داشت، آرزو داشت انقدر راه برود تا نرسد، تمام شد. سارا تمام شد.

/ 3 نظر / 83 بازدید
چهار ستاره مانده به صبح

سارا ... سارای من ... بهت گفتم که سی‌سالگی عجیب است و با درد شروع می‌شود و همین اضطراب‌ها و استرس‌هایی که نوشته‌ای، ولی می‌دانم چیزی نمی‌گذرد ... یک، دو یا چند ماه دیگر آدم دیگری را در خودت پیدا می‌کنی که عزم جدی دارد برای شروع دوباره ... نگرانِ روزهای بعد از این نباش دخترِ قشنگِ همیشه مهربانِ آن روز اردی‌بهشتیِ من! ما بزرگ نمی‌شویم، ما خسته می‌شویم و می‌شویم و می‌شویم تا روز دوباره‌ی زندگی‌مان ... ایمان دارم به زمانی که برای مستی ماست و آن‌وقت، با نفسِ تازه و جادویی شگفت خودمان را شروع می‌کنیم، برای هزاااااارمین‌‌بار و از نو. این را کسی می‌گوید که در آستانه‌ی سی‌ودوسالگی به قدر سیزده‌سالگی‌اش دیوانه است، ولی یک دیوانه‌ی خسته که می‌خواهد مست کند و برود یواشکی‌بازی و کمی چل می‌زند درهرحال. پس، باور کن.

ندا

اوه، چقدر ناامید. همه چه درست می شه نگران نباش.

سامانتا

سارا جان همه اینا که گفتی هست اما من همین 30 رو بیشتر دوست دارم الان 35 رو دارم رد میکنم اما از 20 بیشتر دوسش داشتم همه کارایی رو که قبل میکردی الانم میتونی ادامه بدی فقط خودت باور داشته باش که چیزی تغییر نکرده فقط سعی کن که بگدری از همه ناملایمات و خودتو حفط کنی زیر بار غصه ها هر چی بزرگتر بشی غمت هم بزرگتر میشه اما من بهش فکر نمیکنم تو هم نکن