کسی آن بالا مرا دوست دارد

به احترام یک دوست عزیز می نویسم.

اگرچه حرفی نیست. و اغلب اوقات سکوت رساتر از هر فریادی است.

(اگر نخوام حرف بزنم و حرف بزنم، قلبم درد می گیره)

امیدوارم بعد از این دو سه شب بتونم از این انجماد روزهایی که باید به سرعت سپری بشن، بیرون بیام.

 

*امروز هشت بار بهم زنگ زد. یعنی هشت روز مونده تا سالگرد روزی که مادرم من را به دنیا آورد! مهمه... بعضی ها پاداش خداوند هستند برای ما روی زمین...

*متاسفانه هیچ اثری از خواب نیست!

/ 5 نظر / 8 بازدید
الهه

این پایین هم خیلی ها شما را دوست دارند[ماچ] یادته همیشه می گفتی هرقدر موضوعی برات مهمتر باشه کمتر راجع بش حرف می زنی؟ (همیشه همینطور هم هستی) من فکر می کردم حتما موضوع خیلی مهمی پیش اومده که دیگه نمی خوای حرف بزنی. از سکوتت فریاد های رسایی شنیدم. امروز هم هفت بار بهت زنگ میزنه؟

محمد امین ثامنی

سلام دوست عزیز نوشتن بهانه ای است برای بودن سکوتت را گوش همگان نمی شنود حاشا که وظیفه ات سنگین تر از سکوت کردن است از نعمت اندیشیدن بهره مندی بر عهده توست که سکوت نکنی. جامعه ات بر گردن تو حق دارد

ندا

ببین، می دونی که زیاد تو وبلاگت جمله عنوان این مطلبت رو تکرار می کنی؟!حس می کنم هی سعی می کنی این رو به خودت تلقین کنی! یا فقط چون مطمئنم که هیچکی اون بالا نیست که دوستم داشته باشه، این جمله ات عصبیم می کنه! تولدت که نیومده هنوز، وگرنه من یادم هست![زبان] از تبریکت هم ممنون خیلی!