(با سوال های بسیار بی جواب در ذهنم دربارهء خودم نشسته ام و ناگهان به یاد لورکا می افتم. و حسرتی عمیق، بسیار عمیق، در دلم زبانه می کشد... لورکا... بیش از آنکه شاعر سال های اول جوانی ام باشد -که هرگز خوش ندارم دوباره به یاد بیاورمش- نمایشنامه نویس سال های اخیر زندگی ام است. با عروسی خون و یرمای تنهای تنها...)

 

هر آواز سکون عشق است

هر ستارهء بامدادی

سکون زمان

گره زمان.

و هر آه

سکون فریاد است.

 

/ 0 نظر / 15 بازدید