خودم بهتر از هرکس می دونم چه حالی دارم. کسی نمی دونه واقعا که چه حالی دارم.

روزهای سخت می گذرن. اما روزهای گند نمی گذرن. روزهای شاد می گذرن. اما روزهای بی مزه و تلخ باقی می مونن.

خودم می دونم چه حالی دارم. نه میشه جلو رفت. نه میشه به عقب برگشت نه میشه همین جا موند بس که گَنده.

دلم می خواد حالم تغییر کنه. اما مگه میشه؟ حال من هم تغییر کنه، با بقیه چی کار کنم؟ اون ها که هم چنان همون جوری هستن.. و همون جوری حال منو بد می کنن.

خودم بهتر از هرکس می دونم چه روزهای گَندیه با یک عالمه تلخی و بی معرفتی و گه بازی و.... تموم هم نمیشه.

دوست دارم بذارم برم. همین جوری صاف بذارم برم. برم و برم و به هیچ جا هم نرسم. فقط برم.

پ.ن: یک دلیل حال گَندَم هم اینه که زن همسایه که زیباست و تنها زندگی می کنه و با هیچ کس ارتباط نداره، امشب برای اولین بار با یک مرد دعواش شد. یک مرد جوان که از خودش هم خیلی جوان تر به نظر می اومد. یه پسر بود در واقع. زن در رو براش باز نکرد. ولی فریاد می زدن. هیچوقت کنجکاو نشده بودم از زندگی زن همسایه سر دربیارم. اما حالم بد شد. چون پسر -که مودب به نظر می اومد- داد زد که انقدر بکش تا حالت خوب شه.

ناراحت شدم. غصه خوردم. مواد مخدر دنیای تیره و تلخی داره. از تنهایی و بی کسی و بی پناهی ترسیدم.

/ 0 نظر / 28 بازدید