بالاخره این چند روز هم به امید خدا تموم میشه و این خستگی طولانی مدت شاید یه جوری در بشه. نمی دونم شاید! همین که فکر کنم بالاخره بعد از 24 سال خلاص میشم! خودش پاداش بزرگیه. البته هنوز هیچی نشده احساس پوچی می کنم. البته واقعا دیگه خسته شدم و می خوام برم دنبال هنر و سفر و نویسندگی و مستند. اگه عرضه داشته باشم!

این یک سال و نیم مسخره خیلی اذیتم کرد. هیچ  زمانی مثل این سال ها بد و مزخرف نبود. سال هایی که آدم فکر می کنه خودش نیست. واقعا هم خودش نیست. سالهایی که بدشانسی آوردم، سال های ناامیدی، سال های کرختی، سال های آدم های بی ربط، سال های شکست های احمقانه بدون توجیه... چقدر سخت و تلخ گذشت.... ولی دیگه باید تموم بشن...

ولی امیدوارم فردا روز خوبی باشه. فردا یک شروع تازه باشه.

/ 0 نظر / 15 بازدید