ولی عاشقشم

اگر قضیه سیاسی نبود، خیلی دوست داشتم از تجربه های دوران مجردی ام بگم. البته تجربه ای هم که نیست. ولی مثلا یه مدتی یه پسره بود که ای... بدک نبود. البته اصلا به پای الانِ همسرم نمیرسید اصلا و ابدا! ولی خداییش بد نبود. هیچ داستانی هم بین ما نبود و اصلا ممکن هم نبود که باشه. چون که من اصلا از اون دختراش نبودم!!!!! ولی نمیدونم چی شد که از یه جایی شیطون گولم زد که یه خرده انگولکش کنم. پسره هم خودش جانور داشت ها! ولی یه جور ساده لوحانه ای هرجا که من جانور می ریختم، گول می خورد. البته عوضی بازی هاش به جای خودش، ولی هرجا اراده می کردم، دقیقا نقشه ام جواب می داد!!! دو سه بار حسابی فکر کردم و یه چیزی بهش گفتم که اصلا دیگه تموم! واقعا نمی دونم خدا چه جوری زد پس کله ام و خام شدم و تازه سوار ماشینش هم شدم و باهاش کافی شاپ هم رفتم!!!!!! یه بار که رفتیم کافی شاپ، کافه چی قهوه آورد، گفتم بیا برات فال بگیرم. فنجون رو نگاه کردم، توش داستان جنگجویان کوهستان بود! به خودم گفتم کار خودته! بعد همچین عمیق شدم و گفتم: "تجربه های تلخی داشتی! دخترهای زیادی بهت بدی کردن! ولی یه دختری میاد تو زندگیت که موهای بلندی داره و میشه عشق زندگیت" اون هم که نمی دونست من موهام بلنده!!! واقعا هنوز موندم که با این اخلاق گه فعلی من، چطور پسره نمی فهمید همش دامه!!!

اینجوریاست دیگه! بنده خدا از هول هلیم افتاد تو دیگ!

ولی عاشقشم :)

/ 1 نظر / 15 بازدید
چهار ستاره مانده به صبح

:)) خل شدی؟