حرف می زنیم. حرف های جالبی نیستن. درباره هوش و پشتکار و ویژگی های افراد موفق. حوصله این حرف ها رو ندارم. اما سر غذا حرف به این چیزا کشیده شد و ادامه دادیم. حدس می زنم ته دلش چه چیزهایی باشه. اما مطمئنم او حدس نمیرنه ته دل من چیه. بهش میگم می تونی فردا که خاله ام اینا میان خونه ما، تو نیای. چون اون روز که تو خاله ات اینا اومدن خونه شما، من دوست نداشتم بیام و نیومدم. حالا این حق رو برات قائلم که تو هم نیای. لبخند می زنه و می گه خیلی احمقی.

می تونم حدس بزنم به چی فکر می کنه. اما او نمی تونه حدس بزنه من به چی فکر می کنم. میگم من می خوام برم تبریز. هیچ مخالفتی نمی کنه. فقط میگه سرده.

همین جوری ادامه پیدا می کنه. داستانی در کار نیست. روزها فقط همدیگه رو دنبال می کنند.

بعدا: یک جور خود زنیه. یک جور خودکشی نامحسوسه. مثل کامی فیلم نفس عمیق. اتفاق خاصی نمیفته. ولی داره به سمت مرگ میره/دارم به سمت مرگ میرم.

/ 2 نظر / 25 بازدید
رؤیا

بذار من مخالفت کنم با تبریز بلکه داستانی شکل گرفت. هوم؟

من نویسی

جلوی این رویه رو باید بگیری.. نباید منتظر موند تا یکی پیدا شه و آدمو از این ورطه نجات بده... اینجاست که باید خودخواه بود و برای خودمون بهترین فضاها رو بسازیم.. حتی تنهایی... خودخواه باش دوستم... خود خواه...[لبخند]