اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

این پاییز که تموم بشه، من بی کار ترین فصل زندگیم رو سپری کرده ام. هرچی فکر می کنم تو این فصل چه کارها کرده ام، چه اتفاقاتی افتاده، با چه کسانی برخورد کرده ام، اصلا یادم نمیاد! حتی یادم نمیاد دیروز چه خبر بود... ولی قبل از این پاییز همه چیز رو به یاد میارم.

فقط می دونم امروز صبح تصمیم گرفتم تا ساعت ۱۲ ظهر این فصل رو تموم کنم. با همهء داشته ها و نداشته هاش. و بعد به خودم فرصت دادم تا ساعت ۴ تصمیمم رو عملی کنم.

فصل های بی کاری باید قبل از شروع فصل بعد تموم بشن. باید با همهء داشته ها و نداشته هاشون، با همهء اتفاقات و آدم هاشون، با همهء مکان ها و روزهاشون تموم بشن. حتما «اتفاق»ی رخ نداده که تا این حد بی هوده اول مهر به سی آذر رسید.

گفتن بعضی حرف ها یعنی خراب کردن همهء راه ها و پل های پاییزی. حتماْ لازمه که همهء راه ها و پل های پاییزی خراب بشن. باید تو برف زمستون یه جای پای تازه نقش ببنده.

حالا من ناراحتم؟ معلومه که ناراحتم. ولی پس فردا که اولین صبح زمستونی از راه برسه، انگار هرگز زمین روی این پاییز رو به خودش ندیده.


«این روزها»ی پاییزی تمام شد. شاید «این روزها»ی زمستانی تا دو زمستان دیگر به روز نشود....

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :