اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

تسخير

يک ماه و سه روز ديگر ۲۶ سال می شود.هنوز اين آتش سوزان است و هنوز اين سه يار دبستانی در تن تب دار خويش در مقابل دانشگاه می سوزند. بايد رفت. در راه وطن ترک سر بايد کرد. در راه عقيده...

***


يک ماه و سه روز ديگر ۴۹ سال می شود و يک سال و يک ماه و سه روز ديگر نيم قرن. کودکی که آن روز به دنيا آمد،‌امروز پير و فرتوت است. اما آن سه يار دبستانی، آن سه آذر اهورايی هنوز موهايشان به رنگ تاريکی شب است و چشم هايشان به تابندگی نور ماه.
آتشی برافروخته شد در پای درخت. دست بر آن گرفتيم در سرما و دلتنگی پاييز. گرممان کرد. آن سه يار دبستانی از هرم آتش گر گرفتند. روشن شدند. اما غافل شديم. درخت سوخت، خاکستر شد و بر باد رفت. آن سه يار ايستادند. نگريستند و گريستند. و ما غافل بوديم.

***


يک ماه و سه روز ديگر ۲۶ سال می شود،‌بايد رفت، در راه وطن ترک سر بايد کرد، در راه عقيده... اما در کدامين مرحله از اين راه به خطا رفتيم که اين گونه تاوان می دهيم؟

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۱
تگ ها :