اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

ترس بازی

به «ترس بازی» دعوت شدم!!!

کلاً من زیاد از چیزی نمی ترسم. یعنی آدم وقتی که آب از سرش بگذره، دیگه از چیزی نمی ترسه! ولی کماکان چند تا چیز هراس انگیزه.

یک/ بچه که بودم، تا دورهء‌ دبیرستان، از جن و روح و سایر از ما بهترون می ترسیدم به شدت!

دو/ از دورهء دبیرستان به بعد و بعد از قتل های زنجیره ای، دیگه از این چیزا نمی ترسیدم. «سعید امامی، مردی بلند قد با بارونی کرم و بینی عقابی» بیشتر از جن و پری هراس انگیز بود.

سه/ الان از «سعید امامی» هم نمی ترسم! حتی از «سعید مرتضوی» (بلا به دور!!!) هم نمی ترسم.

چهار/ همیشه و از وقتی یادمه از یک چیز می ترسیدم. هنوز هم می ترسم. تنها چیزیه که واقعا ازش می ترسم. ناز و ادا هم نیست. همه هم می دونند.

من از «گربه» واقعا می ترسم. اصلا قابل توصیف نیست. از صورتش با اون دندونها و پنجولها! واقعا می ترسم! از صداش. از راه رفتنش. از همه چیزش! جالب اینه که دقیقاً جلوی در ما همیشه یک گربهء اهلی شده هست! برای تنها کسی هم که خط و نشون می کشه، منم. خانواده میگن می خوای از جلوی در رد شی، آرتین رو با خودت ببر!!!

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :