اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

سلام
صفر
اين دنيای وبلاگ ها با همه خوبيهايی که داره، يک بدی بزرگ هم داره. وقتی يه مدت به هر دليل نتونی پا توی اين سرزمين بذاری، اون موقع برای دوست هايی که اونجا داری دلت تنگ ميشه، منتظرشون ميشی،‌ حتی دل نگرونشون ميشی که مبادا.....
بگذريم....... حال من هم اين چند روز که به مرحمت!!! خطوط تلفن نتونستم بيام،‌ همين طور بود.
يک
من از يک شورش عليه خودم گفته بودم. واقعا عليه خودم بود. نه تشبيه بود و نه استعاره. عليه خود خودم. اما وقتی دوست عزيز ما « مرتضي» گفت مطمئنم شورش رو در نمياری راستش ترسيدم که نکنه شورش رو در بيارم. برای همين سعی کردم کمی اوضاع رو متعادل تر کنم.
دو
سال اول دبيرستان بودم که يک روز چند تا از بچه ها يک کتاب از مرحوم حميد مصدق رو آوردند و شروع کردند به خوندن اشعار. انصافا زيبا بود. اما من طبق عادت معمول هوس کردم کمی سر به سرشون بذارم. اشعار به اون زيبايی رو با چنان لحن فجيعی خوندم که آدم خطبه های حضرت آيت ا... العظمی رفسنجانی در نماز جمعه رو بهش ترجيح ميده.....
شوخی نکردم دوستان. حقيقت داشت. من نمی تونم مثل شما تا اين حد زيبا و لطيف و شاعرانه از احساسات بگم. اصلا بهش عقيده ندارم. برای همين هم همه اين مدت که اينقدر شما لطف داشتيد و گاهی برام نظراتتون رو می گفتيد يا .... همش با خودم می گفتم، نکنه من نتونم قدر اين همه لطف رو بدونم و اين دوستان ارجمندم در مورد من اشتباه کرده باشند.
قبول دارم، هرکس عقايد خودش رو داره اما بايد به عقايد ديگران هم احترام گذاشت و من می ترسيدم مبادا به عقيده کسی بی احترامی کنم. حالا با اعتراف به اينکه من حتی اگر هم بتونم، دوست ندارم از احساساتم و از عشق و عاطفه بگم، خواستم به شما دروغ نگفته باشم و احساس گناه نکرده باشم.
اين هم اون شورشی بود که ازش حرف زدم و البته تعديل شده اش!!!! اصولا سعی کردم اصلاح طلب باشم تا انقلابی. اين جوری بهتره.
سه
اميدوارم شماها عليه من شورش نکنيد.
چهار
مخلص همه وبلاگ نويس های با معرفت.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸۱
تگ ها :