اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

گاوخونی

همه چیز از اون وقتی شروع شد که من «گاوخونی» جعفر مدرس صادقی رو خوندم. قبلش برام گاوخونی یه جای معمولی بود. همراه با اندکی کنجکاوی به خاطر اسم «باتلاق» و اندکی شگفتی به خاطر اینکه مهمترین رودخانهء ناحیهء مرکزی ایران به یک باتلاق می ریزه!

بعد برام جالب شد. درباره اش کلی مطالعه کردم و خواستم ازش چند تا پوستر تهیه کنم. اون سال در تهران حتی یک پوستر از بیابان و کویر پیدا نکردم! فقط در یساولی یک آلبوم منتشر شده از کسی به اسم (اگر اشتباه نکنم) رضا بختیاری بود که دقیقاْ همهء عکس هاش از ورزنه و گاوخونی بود! اون موقع یازده هزار تومن بود! نخریدم. اشتباه کردم! حتما الان بالای چهل هزار تومنه.

بعد از اون چون دیگه اصفهان نرفتم و دوستان هم معمولاْ سفر به جاده چالوس رو به سفر به حاشیهء کویر ترجیح میدادن، موقتاْ قید ملاقات با «گاوخونی» رو زدم. اما همیشه هم گاوخونی جعفر مدرس صادقی و هم گاوخونی زاینده رود، ته ذهنم یه رؤیای سوررئال بود!

نمیدونم چرا این روزها دوباره یاد هردوشون افتادم!

گویا مدتی پیش یه پیمانکار اومده که سیاه کوه کنار گاوخونی رو خراب کنه!!!!!!!! شاهکاره! کوه رو به پیمانکار فروختند!

***بعد از گاوخونی، الان مدتیه که رؤیام شده کورس اسب دوانی ترکمن صحرا! ترجیحاْ کورس بهاره. پرسه زدن بین اسب های ترکمن و شاید هم امتحان استعداد سوار کاری!

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :