اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

انقدر که من حواس پرتم! انقدر که من به چیزای بی ربط فکر می کنم!

وااااااای خدا! احساس می کنم داری مسخره ام می کنی.

تمام سلول های مغزم درد گرفته. فکر کنم تا سر صبح کاملا همشون نابود بشن. من همیشه حواسم بود که همچین اشتباهی نکنم. مثلا اس ام اس یا ای میل کسی رو برای دیگری نفرستم یا کامنت های خصوصی رو پابلیک نذارم. ولی نمی دونم چرا این بار این جوری شدگریه اون هم دربارهء یه آدم بداخلاق که من شدیداً ازش حساب می برم و حتی جرأت ندارم الان بهش اس ام اس بزنمگریه عزیزم باور کن من نمی خواستم همچین اشتباهی کنم! حواسم خیلی جای دیگه ای بود. اگه نبخشی، من بهت حق میدم. ولی خواهش می کنم....گریه

 

 

 پیوست: دیشب بعد از نوشتن اینها شاید فقط نیم ساعت خوابیده باشم. تو همون نیم ساعت خواب محمد قوچانی رو دیدم. فکر کنم تعبیرش اینه که آقا امروز تشریف میبرن دانشگاه علم و صنعت.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :