اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

یک کلمه که حرف بزنی، حرف های بعدی پشتش میاد. حداقل باید بتونی از حرفی که زدی دفاع کنی. برای همین آدم کم حرف باشه، بهتره.

از دست خودم ناراحتم. صبح ها با یک حس عجیب غریب از خواب بیدار میشم. حسی که نه دوست داشتنه، نه نفرت داشتن. کمی احساس گناه و ناراحتی به خاطر اینکه سخت شدم و پیچیده و غیر قابل کنترل و غیر قابل پیش بینی برای خودم. کمی هم یادم میاد که چه کارهایی برای انجام دادن دارم. کمی بلندپروازی، و کمی هم نگرانی و اضطراب به خاطر روزگار بدی که توش هستیم و نمی تونیم بفهمیم قدم بعدی مون چی باید باشه.

امروز بیشتر از هر روز دیگری ناراحت بودم. امروز آرامش خیال بیشتری دارم، ولی احساس خطر می کنم. از جانب خودم. همش تقصیر منه. ناراحتم از حرف هایی که می زنم. از اینکه نمی تونیم واقعا اونطور که هستیم باشیم. اما دربارهء خودمون دروغ می گیم. نمی تونیم خودمون باشیم. هر لحظه سخت تر و پیچیده تر میشیم. سادگی رو فراموش کردیم.

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :