اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

انتظار برای گودو

«در انتظار گودو» پردهء دوم، ارباب پوزو از ولادیمیر و استراگون کمک می خواهد.

ولادیمیر:

بیا وقتمون رو با حرف بیهوده تلف نکنیم! [مکث. با حرارت] بیا تا فرصت داریم، کاری کنیم! هر روز که به وجود ما احتیاج نیست. در واقع حالا هم به وجود ما احتیاجی نیست. دیگرون هم، اگه نه بهتر، حداقل به اندازهء ما از عهدهء این وضع برمی آن. اون فریادهای کمکی هم که هنوز توی گوش هامون زنگ می زنه، خطاب به همهء بشریته! اما این جا، در این لحظه، خواه و ناخواه، ما کل بشریتیم. بیا قبل از اینکه دیر بشه، حداکثر استفاده رو ازش ببریم! بیا یه بار هم که شده برای نسل متعفنی مفید باشیم که سرنوشتی بی رحم ما رو به اون چسبونده! نظر تو چیه؟ [استراگون چیزی نمی گوید] این درست که حتی اگه حق و ناحق رو با دست های بسته بسنجیم، بازم مدیون نیستیم. ببر برای کمک به همنوعان خودش، بدون هیچ معطلی، از جا می پره یا به آرومی توی دل بیشه ها فرو می ره. اما مسئله این نیست. این جا چه می کنیم، مسئله این است. از این نظر هم شانس داریم که تصادفاْ جوابش رو هم می دونیم. آره، در این آشفته بازار بزرگ، فقط یه چیز معلومه. ما منتظریم تا گودو بیاد ــ

 

 

پیوست: ولادیمیر شخص امیدوار نمایشنامه است. او علیرغم پوچی و بیهودگی همچنان منتظر می ماند تا آقای گودو بیاید. هر بار که در پایان روز آقای گودو نمی آید، او حتی با وجود آن که نمی داند آقای گودو کیست و برای چه باید بیاید، اما به امید روز بعد می ماند. استراگون پوچی مطلق است. در او هیچ انگیزه ای برای انتظار آقای گودو وجود ندارد. برای او منتظر آقای گودو بودن با منتظر آقای گودو نبودن، هیچ فرقی ندارد. او  در آن جادهء روستایی، پای آن درخت، هست، فقط چون ولادیمیر او را به آنجا آورده.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :