اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

کسی آن بالا مرا دوست دارد

به احترام یک دوست عزیز می نویسم.

اگرچه حرفی نیست. و اغلب اوقات سکوت رساتر از هر فریادی است.

(اگر نخوام حرف بزنم و حرف بزنم، قلبم درد می گیره)

امیدوارم بعد از این دو سه شب بتونم از این انجماد روزهایی که باید به سرعت سپری بشن، بیرون بیام.

 

*امروز هشت بار بهم زنگ زد. یعنی هشت روز مونده تا سالگرد روزی که مادرم من را به دنیا آورد! مهمه... بعضی ها پاداش خداوند هستند برای ما روی زمین...

*متاسفانه هیچ اثری از خواب نیست!

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :