اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

این روزها نمی دونم چرا انقدر احمق دور و برم زیاد شده. نمی دونم احمق ها زیاد شدن یا من بیشتر می بینمشون. اما دیگه حوصله ام داره سر میره. به شدت از کمبود آدم حسابی، حرف های حسابی و فکر های حسابی در رنجم.

این روزها اطرافم پره از آدم های کوچیک و احمق با ادعاهای بزرگ!!! مخصوصا این استادی که مجبورم خیلی تحملش کنم و در عجبم چطور میشه کسی انقدر ادعای دانایی داشته باشه و انقدر احمق باشه. برام عجیبه که چقدر یک آدم می تونه کوچیک باشه که بزرگترین افتخارش خوندن کتاب به زبان انگلیسیه.

همین طور بگیر برو!!! همش حرف، حرف، حرف!!! همش حرف! فقط حرف!

یک وقتی دور و برم پر بود از آدم های حسابی. الان می بینم همون آدم ها هم به نوعی احمق و حقیر شدن!!!

شاید هم من احمق شدم که همه به چشمم اینطوری میان!!! ولی هرچی هست، دیگه فقط با خودمون و خانواده ام لذت می برم. این رو امروز یکی از دوست های عالیجناب هم می گفت. اون هم آدمیه با موقعیتی کاملا متفاوت با من و به همین اندازه ناراضی!!!

اما کلا دنیای سیاه و تیره ای شده. همه چیز متزلزل و ناپایداره. همه چیز خیلی گَنده! حالم داره به هم می خوره از همه چیز!

تنها امیدواریم اینه که دیگه دو سه هفته بیشتر نمونده. و اینکه یک استاد خوب هم داریم که خیلی از کلاسش و از حضورش لذت می برم.

یک اتفاق خیلی خیلی خوب هم در این وانفسای سگ صاحاب افتاد!!! هفتهء قبل میزبان "چهار ستاره مانده به صبح" بودم.

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :