اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

سلام.
برای کسانی که تصميم می گيرند يک وبلاگ بسازند،‌معمولا به نظر من مشکل ترين کار انتخاب يک اسم است. من هم برای انتخاب اسم اولش کلی فکر کردم،‌ دوست داشتم يک اسم نوستالژيک باشه . بعد «اين روزها» به نظرم رسيد. اسم خوبی بود. پس انتخابش کردم. اما مدت زيادی سراغش نيومدم. حتی تا همين ديشب اصلا اهل وبلاگ خوندن هم نبودم. اما مثل همه چيز های ديگه ای که فقط به تقدير بستگی داره، وبلاگ نويس شدن من هم خواست سرنوشت بود.
ميدونم که در حال حاضر اين وبلاگ اصلا خواننده ای نداره. اما اگر تصميم گرفتم که اين کار رو ادامه بدم،‌حتما همه تلاشم رو می کنم که اينجا يکی از پر خواننده ترين وبلاگ ها بشه. حتی ممکنه برای اينکه بقيه هم با من آشنا بشن به همشون ميل بزنم.
از ديشب که شروع کردم به خوندن وبلاگ ها غير از اونهايی که قبلا گاهی می خوندمشون،‌مثل وبلاگ بچه های پندار يا کاپوچينو، يه چند تايی بودند که بنظر می اومد خيلی جدی کار می کنند،‌ مثل وبلاگ عمو حميد يا يک دانشجوی اخراجی. اگر بعدا باز هم اينجا بودم، دوست دارم که بيشتر راجع به ش حرف بزنم.
ديروز راجع به نامه آقای داد به آقای بهنود نوشته بودم و اين که ما هم درموردش صحبت کنيم. اما همين ديروز ناگهان دريافتم که بهتره فعلا ما اين کار رو نکنيم. اما اگر می شد مطمئنم بحث جالبی می شد.
در حال حاضر فقط تقاضای من اينه که اگر اين نوشته رو خونديد يه جوری به من برسونيد که اين کار رو کرديد. مثلا نظر بدين.
پاينده باشيد.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۱
تگ ها :