اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

يک غروب برفی، که شب تولد عزيزی است.

امشب، شب تولد امام رضاست. دوستش دارم. او هم دوستم دارد. اما امشب ديگر حرفی با او ندارم. همهء‌حرفهايم را آن شب در حرمش به او گفتم. و او گوش کرد و چيزی نگفت.....

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٢
تگ ها :