اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

سلام. ننوشتم چون اصفهان بودم. توی حال و هوای خودم بودم که اومدم دیدم «بم» زلزله اومده. من هم مثل همه ناراحت شدم.... خیلی.....

میخواستم بیام سفرنامهء اصفهان بنویسم. البته سفرمون ۲۴ ساعت بیشتر نبود. اما یه چیزایی توش بود که میشد نوشت که این جریان زلزله حالمو گرفت. خدا پناهشون بده. حالا بساط شرح نالایقی حکومت پهن میشه. اما برای آدم بی احساسی مثل من دیگه زلزله و سیل و اینطور چیزا تأثیر بلندمدتی نداره. پس بهتره از همون اصفهان بگم.

اصفهان رو دوست ندارم.

 

 

 

 

خدا رو شکر می کنم. فقط به خاطر این که هست. فقط به خاطر این که خداست.

نمیدونم چرا اینجوری شد. چرا رنگ زندگی همهء آدمها عوض شد. چرا آدمها دیگه اونجوری نیستند. اونقدر باصفا، با معرفت. چرا روزامون اون حال و هوا رو نداره. نمیدونم... تو میدونی؟؟؟ تو رو خدا اگر میدونی بگو. من هلاک یه لحظه از اون روزهای قشنگم.

جمعه. ۵/۱۰/۸۲.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳۸٢
تگ ها :