اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

بی تو دری بودم به برون

             

حالا در آخر شبِ روز سه شنبه پانزده بهمن، تفأل می زنم به هشت کتاب:

می رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه ها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست.

می خواندیم:‌«بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر.»

می رفتیم، خاک از ما می ترسید، و زمان بر سر ما می بارید.

خندیدیم: ورطه پرید از خواب، و نهان ها آوایی افشاندند.

ما خاموش، و بیابان نگران، و افق در یک رشته نگاه.

بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین ها پر خواب.

خوابیدیم. می گویند:‌ دستی در خوابی گل می چید.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :