اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

در ستایش سکوت

 

 

این یک سکوت طولانی خواهد بود...

 

 

 

 حرف آخر: من عاشق اون وقتی ام که آنلاین میشی، با چراغ روشن. هیچکس آنلاین نیست. سوت و کور! بعد یهو یه پنجره باز میشه روی مونیتور. همون کسیه که دوستش داری زیاد...

اگه چراغت خاموش باشه که خیلی لذتش بیشتره.

من عاشق آدم هایی هستم که عاشقشونم. هیچ کس نمی فهمه تو دنیا ساده یک نفر رو دوست داشتن یعنی چی! هیچکس نمی فهمه بی منت و بی توقع دوست داشتن یعنی چی. در لحظه و بدون نگاه کردن به گذشته و آینده کسی رو دوست داشتن یعنی چی.

من الان چند دقیقه است احساساتی شدم. و احساس دوست داشتن می کنم. و دارم خیلی لذت می برم. و دلم می خواد پیش از یک سکوت طولانی به خدا بگم گاهی وقت ها یه کارایی می کنه که دیگه لازمه بهش بگم آفرین. و بهش بگم خیلی دوستش دارم به خاطر همهء این زندگی مزخرف بی سر و ته، به خاطر تهران که عاشقشم و باارزشترین چیزیه که دارم و در هر شرایطی تو زندگی پناهم داده، به خاطر همهء‌ آدم هایی که دلم می خواد هیچوقت تو زندگیم نباشند و بهم نشون میدن چقدر دلم می خواد بعضی آدم ها همیشه تو زندگیم باشند. به خاطر اینکه هیچوقت دل و زندگیمو دروازه نکردم تا هر کسی که از راه رسید بیاد توش و حالا می تونم به خدا بگم «بسیار خب عزیزم، من در اختیار تو هستم» به خاطر اینکه به قول عالیجناب سرخپوش (منظورم همون پلار قرمزه است که من بیشتر از نارنجیه دوستش دارم) تو ایستگاه مترو وقتی قطار نمیاد،‌ برام آژانس می گیره و به مقصد می رسوندم. و خلاصه اینکه می تونم به خدا بگم که خیلی ممنون که زیادی به پای من نمی پیچی و تو هر بن بستی کمکم کردی تا برگردم و چه بسا یک شاهراه برام باز کردی و همیشه یادم دادی که تو فقط خدای من نیستی و بقیه بنده هات رو هم به اندازهء من و شاید خیلی بیشتر از من دوست داری و من یه بندهء استثنایی برای تو نیستم و بعد هم باید بهت تبریک بگم که گاهی از دستت در رفته و بنده های خوب آفریدی. و من ممنونت میشم اگه یه کاری کنی که این فکرای احمقانه دیگه سراغ من نیاد. ببینم چه جوری خودتو نشون میدی!

 

تا چند دقیقه دیگه اول بهمن فرا میرسه.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :