اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

خداحافظ

سلام. می خواستم حالا که تصميم به رفتن گرفته ام از همه دوستانی که در اين مدت لطف کردند و مرا تحمل نمودند، تشکر کنم.
راستش! چيزی که باعث شد به وبلاگ نويسی روی بياورم، بحثی بود که با يکي از دوستانم در گرفت. اين دوست عزيز من معتقد بود که ديگر وقت آن رسيده که به کامپيوتر و اينترنت هم مثل ساير رسانه ها بنگريم. اما من عقيده داشتم که هرگز اين سيستم حداقل در شرایط فعلی نمی تواند جای روزنامه و نظير آن را بگيرد و عقيده داشتم اين رويه وبلاگ نويسی و روی آوردن به اینترنت محصول شرايط نامناسب اجتماع است. مثالی هم که برايش آوردم، مسعود بهنود بود که به خاطر مشکلات سياسی به وبلاگ نويسی روی آورده(‌ البته ظاهرا اين نانی است که حسين درخشان در دامن او گذاشته است!!!) این بود که تصمیم گرفتم با وبلاگ نویسی، این موضوع را بررسی کنم. برای شروع می خواستم پیرامون بحثی که بابک داد مایل بود بین او و بهنود آغاز شود، صحبت کنیم. اما بعدا توسط همین دوستم که از نزدیکان آقای بهنود است، دانستم که ایشان بنا به دلایلی تمایلی به این بحث ندارند، پس به این نتیجه رسیدم که بهتر است من هم ادامه ندهم.
در حقیقت وبلاگ نویسی برای من جذابیت لازم را نداشت و حالا هم که مشغله های این زندگی روزمره بدجوری به من حمله کرده، تصمیم گرفتم دیگر ادامه ندهم. فقط خوشحالم که این طوری شما چیزی را از دست نمی دهید. تصمیم گرفتم به خواسته همیشگی ام تحقق بخشم. از پای کامپیوتر برخیزم و پای کتاب بنشینم. کاری که در این مدت کمتر مجالش را یافته ام و خوشحالی دیگرم این است که اینجا دوستان ارزشمندی پیدا کردم که از همگی شان سپاسگزارم.
هرچند که دوست ندارم سر آرش شلوغ بشه ولی به وبلاگ دوست من « آرش » سر بزنید. اگر این کار رو نکنید، از کیسه تون رفته!!!

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۱
تگ ها :