اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

چند روزیه که دارم حساب می کنم شاید فقط دو سه هفته مونده باشه تا این دوران لذتبخش بیکاری مطلق خودخواسته تموم بشه. خودم هم دو سه ماهه که دارم به شدت استقبال می کنم از این بیکاری محض. هر کاری رو به  تعویق می اندازم تا همه چیز به بطالت مطلق بگذره! ولی اصلا احساس تنبلی نمی کنم از اینکه به هر تقدیر تا دو سه هفته دیگه اگر خدا بخواهد حداقل دانشجو خواهم بود. و دانشجو بودن خودش هزارتا کار میشه. حداقلش اینه که دیگه خودم رو راضی خواهم کرد کارهای عقب افتاده رو انجام بدم.

الان فقط تنها نگرانیم اینه که اون موقع که دانشگاهمون یه محلهء باصفا بود که همیشه از خونه هاش بوی فسنجون و آش رشته می اومد و دوروبرش باغ و در و دشت و مزرعه و امامزاده و دیوارهای کاهگلی و کوچه باغ بود، اونجوریا بودیم! چه برسه به حالا که باید در هر حال برم وسط شهر و دود و ترافیک و سر و صدا و آدم های نامربوط و...

تنها دلخوشیم اینه که حداقل درس هایی رو خواهم خوند که آدم می تونه دوستشون داشته باشه!

 

پیوست: امروز سگ سیاه* به شدت در کمین بود. دو سه روزی بود که توله سگ سیاه دائم همراهم بود. خیلی باهاش کلنجار رفتم. اما خدا رو شکر امشب توله سگ سیاه رفت و الان یه جوجه طلایی کوچولو اومده و داره جیک جیک می کنه!

 

*سگ سیاه اسمی است که وینستون چرچیل به بیماری افسردگی اش داده بود. سگ سیاه کنایه از دپرشن است.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها :