اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

این چند روزه این بار دومی بود که اینجوری می شدم. بار اول چهارشنبهء هفتهء ‌قبل بود که اون روز هم تا بعد از غروب اینجوری بودم. امروز هم از قبل از ظهر اینجوری شدم. تا غروب هم که رفتیم جلوی تئاتر شهر اینجوری بودم. هیچ دلیلی براش پیدا نکردم. آخرش فکر کردم شاید یک بیماری ویروسی باشه. اونجا یه دوست عزیز قدیمی رو دیدم که از اوضاعی که داشت، چندان خوشحال نشدم. بعد رفتیم تو تکیه نشستیم. مردم تحت تاثیر قرار گرفته بودند و حتی بعضی گریه می کردند. اما آیدا به هر حرکت آئین خوان ها به شدت می خندید و ولو می شد. ولی من اصلا حواسم نبود. فقط به ورودی تکیه نگاه می کردم. طبیعتاً منتظر کسی نبودم. اما انگار که یه کسی اونجا باشه، همش چشمم بهش بود. داشتم خفه می شدم. دوباره همونجوری شدم. چند بار به آیدا گفتم پاشو بریم. خواست بشینه. آخرش سرما رو بهونه کردم و بلند شدم. ناچار بلند شد. از چهارراه ولیعصر که عبور کردیم، آروم شدم. انگار دیگه گریه ای که از صبح تو گلوم بود، یه راه دیگه پیدا کرده بود.

با خودم فکر کردم که شاید دلیلش این باشه که سطح اکسیژن خونم میاد پایین. دلیل دیگه ای نمی تونم براش پیدا کنم. ولی هر چی هست، دلم می خواد گریه کنم و بعدش....

 

 

 ***بعداً: ‌نگفتم حالم خوب نیست. فقط گفتم دلم خواسته گریه کنم. اصلا اون شب که منو دیدی، من حالم خوب نبود؟ اگه یادت بیاد خیلی خوب بودم.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :