اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

می خوام یه چیزی بنویسم که فضا از این فضای غرغر و نق نق و ناراحتی و آشفتگی و... دربیاد. هی فکر می کنم، چیزی به دهنم نمی رسه. از طرفی می خوام برم بخوابم. ولی باید زورمو بزنم که یه حرفی بیاد. از کتاب ها هم که نمیشه چیزی نوشت! کتاب هایی که این روزها می خونم از این حرف ها خیلی بدترند! میگم «برو چشمتو ببند، یه کتاب بردار، یه صفحه باز کن، هرجاش اومد، همون رو بنویس.» ولی نه! حوصله یک خط خوندن هم ندارم. باید یه کم فکر کنم.

تقویم جلومه. یک صفحه اش رو همین الان رندوم باز می کنم. هر روزی که اومد، همون رو می نویسم!

۱       ۲        ۳

عجیبه! چهارشنبه ۱۸ دی، عاشورا!

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها :