اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

ترانه ای بر لبان بادیم

بگو به باران

ببارد امشب

بشوید از رخ

غبار این کوچه باغ ها را

که در زلالش

سحر بجوید

ز بی کران ها

حضور ما را.

به جست و جوی کرانه هایی

که راه برگشت از آن ندانیم

من و تو بیدار و

محو دیدار

سبک تر از ماهتاب و

از خواب....

حاصل تفألی بود به اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی!

این روزها زیاد به خودم فکر نمی کنم. زیاد به چیزی فکر نمی کنم. ولی به دیشب فکر کردم. رفتیم انجمن حمایت از کودکان کار و خیابان. فکر می کردم برم اونجا، اعصابم به هم بریزه. ولی خیلی خوب بود. اونها آدم هایی بودند که امیدوارند به اینکه هنوز میشه کاری کرد و کاری هم می کنند. دو سه نفر بیشتر از نوجوونها اونجا نبودند. اما همون ها هم که بچه های کار بودند، شاد و امیدوار بودند. تو کوچه پس کوچه های دروازه غار و خیابون مولوی، می شد برق امید رو تو چشم آدم ها دید... من مطمئنم به امید خدا آیندهء خوبی در انتظار اونهاست. نمیگم ثروت و دارایی و مدرک و ... ولی مطمئنم بالاتر از همهء اینها، اون بچه ها آدم های خوبی خواهند شد.

این خیلی خوبه که آدم امیدوار باشه به اینکه هنوز میشه کاری کرد.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها :