اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

اين روزها... فراموشم نکنيد.

آخرين غروب است قبل از ماه مبارک. می دانم لحظه ايست که او صدايم را ميشنود. بايد بخواهم. نبايد اين لحظه ناب خدايی را بدون بهره ای از سفره او از دست بدهم. اما مثل هميشه در اين لحظه سراسر، التهابم. چه بخواهم که پس از آن ديگر هيچ نخواهم؟ پروردگارا! پدرم، مادرم... در پناه تو.
فردا اولين سحر است و اولين افطار. دوباره دعای سحر... الهی..... پروردگارم! باز هم در پناه تو.
دوباره وقت سحر است. دوباره وقت اذان صبح هزار فرشته تا بام خانه مان پر می کشند.
دوباره لحظه افطار است. دوباره نور را بر فراز خانه مان می بینم.
دوباره آش رشته مادر.......... دوباره شله زرد نذری........
دعايم کنيد، مثل هر بنده ای نيازمند لطف او و دعای شما هستم.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۱
تگ ها :