اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

گاهی وقت ها واقعا خودم رو غافلگیر می کنم.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :


 

شب هایی که شوهره نیست، شب های خیلی خوبی نیستن. ظاهرش تنهاییه و سکوت، اما انقدر مسخره و بی خاصیت و پر از هرج و مرج و بی نظمی می گذره که اصلا خوش نمی گذره.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :


 

جداً از مزخرف شنیدن و مزخرف گفتن، از آدم های کم مایه، از اون هایی که سعی می کنن نشون بدن مهم اند، خسته شدم. حالم به هم می خوره.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :


 

به دخترک میگم مطمئنم فقط و فقط یک راه برای برخورد با آدم ها وجود داره. با آدم ها مثل خودشون برخورد کنی. خوبی شون رو با خوبی پاسخ بدی و هر رفتار دیگه رو عینا با همون رفتار. میگم فلانی رو نگاه کن.... من سال ها به تکبر و تندی اش با لبخند دوستانه پاسخ دادم. به دوستی و مهربونی اش هم با دوستی و مهربونی پاسخ دادم. فقط یک بار تصمیم گرفتم به کبر و خودنمایی اش با لحن خودش پاسخ بدم. مثل خودش بهش بخندم. نه مثل خودم. مثل خودش استدلال کنم نه مثل خودم...

به دخترک گفتم دیدی پری! در کمتر از یک ساعت آدمه فروریخت. دیدی تمام تکبر و توهمی که می خواست نمایش بده،‌مثل آب خوردن بر باد رفت. فقط با یک تکنیک خیلی ساده! با کلمات و لحن خودش باهاش حرف زدم. همین فقط.

پری این روزها یه کم دلگیره از کسی که به نظرش محترمانه باهاش برخورد نکرده. بهش میگم ناراحت نباش. آدم ها فقط با کمبودهاشون باهات روبرو میشن. فقط می خوان کمبودهاشون رو در مقابلت داشته هاشون نشون بدن. هروقت خیلی دیگه حوصله ات رو سر بردن، با زبان خودشون باهاشون حرف بزن. در لحظه فرو خواهند ریخت.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :


 

آیا ؟؟؟

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :


بی گریه بگو خداحافظ

هنوز هم گاهی موسیقی تیتراژ بعضی سریال ها رو دانلود می کنم. مثل دخترک هایی که تازه عاشق شدن و دنبال ترانه های عاشقانه می گردند. بعد میشینن های های بابت عشقی که معلوم نیست چی هست گریه می کنند. البته من گریه نمی کنم. از گریه کردنم سال هاست گذشته. ولی هنوز هم گاهی دوست دارم خودم رو بسپرم به داستان سریال های عاشقانه ای که همه وجود قهرمان قصه رو نوستالژیا فراگرفته. مخصوصا اگر ترانه قصه رو رضا یزدانی خونده باشه. نمی دونم به یاد کدوم عشق میفتم! اما بیشتر از هرچیز و هرکس و هر قصه ای من یک عشق شکست خورده دارم که خیلی وقت ها دلم براش تنگ میشه. مدت هاست ازش دورم و تنها و دلتنگ... من مدت هاست از خودم دورم.

رضا یزدانی می خونه بی چترت به بارون ندارم عادت بی گریه بگو خداحافظ...

و من تکرار می کنم بی گریه بگو خداحافظ...

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :


 

این روزها درگیر آدم هایی هم هستم که منطقمون خیلی با هم فرق داره. آدم هایی که به نظر من خودخواه و تمامیت خواه هستند. و اشکال اینه که تا الان من به منطق و روش اونا احترام گذاشتم و مراعات کردم. اما اونا الان حاضر نیستن به روش من احترام بذارن.

چارچوب منطقی شون برام خیلی عجیبه. اصلا نمی تونم درک کنم چطور میشه آدمه انتظار داشته باشه من تو کارشون دخالت نکنم اما توقع دارند حتی مثلا شکل روبوسی کردنم با پدرشون هم مطابق میل اونا باشه.

اصلا نمی تونم بفهمم چطور می تونن متوقع باشند که من کوچکترین ناراحتی ای از تمامیت خواهی شون نداشته باشم.

چطور آدمه می تونه بارها و بارها بگه شوهر تو مال ماست، اما وقتی میگی باشه مال خودتون، بهشون بربخوره  و توقع داشته باشن تو هم مال اونا باشی. تو هم رفتارت اونجور باشه که اونا می خوان. الله اکبر!

چطور آدمه می تونه هر بارها و بارها بشینه روبروی من و سر من! منت بذاره که برای مادرش کاری کرده، اما اگر بالاخره به ستوه بیام و بگم نمی خوام بشینم حرف های شما رو بشنوم، ناراحت بشه که چرا بی احترامی می کنی.

من اصلا نمی تونم درک کنم آدمه برای خودش کار کرده و پول درآورده و خرج کرده، بعد منت بذاره سر من! که چرا نیومدم به شما نگفتم ازتون پول می خوام.

چطور آدمه می تونه چند ده میلیون تومن پول تو حساب بانکی اش داشته باشه، اما بعد گردنشو کج کنه که ما وضعیتمون بحرانیه!!

و همه این کارها رو بکنه و بعد ژست مظلومیت هم بگیره!

به خدا من کاری به شماها ندارم. ولی خواهش می کنم شماها هم کاری به من نداشته باشید.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :


 

واقعا من تا کجا باید ادامه بدم؟

من به چه امیدی باید ادامه بدم؟

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :


← صفحه بعد