اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

این چند روزه

این چند روزه خیلی با خودم فکر کردم سهم من در فرو ریختن پلاسکو چقدره؟

در همه این دادگاه هایی که برای خودم برگزار کردم، تبرئه شدم. 

اما امشب فکر کردم سهم پلاسکو در فرو ریختن من چقدره؟

فرو ریختن پلاسکو نمای اگزجره فرو ریختن منه در سال هایی که همه چیزهای باارزش شروع کردن به سقوط و ریزش و ویرانی. من فرو ریختم، پلاسکو فروریخت، ایران فرو ریخت. 

پلاسکو همه هیبت آن چه رو که ما داشتیم برامون فرو ریخت. 

امیدوارم  هرگز جای پلاسکو چیزی ساخته نشه.

همونجور که در محل ویرانه های من هرگز چیزی ساخته نشد. منی که با ارزش بودم و پلاسکویی که بی ارزش بود. بی ارزش و تحمیل شده به شهری که هنوز نوستالژیای خودش رو داشت. مدرنیته ای که مردم جمعه ها هجوم می آوردن به ساختمان روبروش تا چیزهای سنتی و چه بسا کهنه بخرن. از بازاری که هر هفته شلوغ تر می شد. 

پلاسکو وصله ناجور بود. فروریخت و ویرانی شهر رو به رخمون کشید. من اما با ارزش بودم. ویران شدم. در سالهایی که ویران شدن همه چیز می آغازید.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها :


 

راحت شدم! گفتم نمی تونم این کار رو انجام بدم. از اول هم اشتباه کرده بودم. نباید قبول می کردم. وقتی طرح و برنامه خودم مشخصه، چرا انقدر احمق شدم یک لحظه که گفتم میام؟؟؟

صریح گفتم کارت مشکل داره و نمی تونم بیام. همین. تمام.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها :


 

من پلاسکو رو هیچوقت دوست نداشتم. برای من نماد بدقوارگی تجدد ایرانی در شمال شرق چهارراه استامبول بود. آشفتگی ای که محمدرضا شاه، پهلوی دوم، بعد از کودتای 28 مرداد در ایران ایجاد کرد. برعکس مجموعه بانک ملی در جنوب غرب چهارراه که نماد نظم و اقتدار تجدد ایرانی در زمان رضا شاه، پهلوی اول، در ایران بود. 

پلاسکو زشت و بدقواره، بین ساختمان های کوتاه خیابون فردوسی و جمهوری کنونی قد کشیده بود. لباس هاش بنجل بود. کت شلوارهای بد دوخت، مارک های تقلبی، ساختمون کثیف و سیاه، همه چیز پلاسکو به نظر من زشت بود. همون زشتی ای که بدقوارگی تجدد در قرن اخیر در دامن ملت ایران گذاشت. نوکیسه گی و سطحی بودن. مثل مارک های تقلبی برندهای معروف که به لباس ها می دوختند. بدقوارگی و زشتی ای که بالاخره مثل هیولا بهترین بچه های ایران و زندگی و دارای مهمانان خودش رو در کام اش فرو کشید و در ذره های خاک و دود در این شهر ملتهب تکثیر شد.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها :


 

این پیرمرد برای من سن و سال نداشت

چیزی بود از جنس سرگشتگی گمگشتگی

داستانش مفصله که چطور انقدر باهاش عجین شدم

ولی کسی بود از جنس عمق، از جنس رفتن 

برای همین دوستش داشتم برای همین وقتی رفت جای خالی اش خیلی بزرگ بود

اصلا پشیمون نیستم که چرا در همه این سالها که فرصت داشتم بهش نزدیگ بشم، نشدم

برام چیزی بود از جنس روح مجرد از جنس عمق از جنس معنا نه چیزی صرفا از جنس حضور از جنس کلمه

برای من او باد بود باد وزنده که به هرجا سر می کشه

از جنس خاک نرم کویر که در دست باد رها و سرگشته میشه

از جنس رفتن رفتن رفتن

مثل کاراکترهای همه قصه هام و نمایشنامه هام که دائم درحال رفتن اند

برعکس این آخری که ماندن رو انتخاب کرد

ماندن؟ 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥
تگ ها :


 

کاش می تونستم بعضی کارها رو بکنم. کاش روح و جسم و زندگیم از بعضی چیزهای خوب و درست سیراب می شد. حیف که زندگی فعلیم همچین امکانی رو بهم نمیده. و صلاح نمی بینم این زندگی رو تغییر اساسی بدم.

فقط متاسفم برای اون کسی که....

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥
تگ ها :


 

:(

:(

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥
تگ ها :


 

فقط یک کلمه از یک دوست وقتی دنیایی حرف پشتش داره می تونه دوباره جهانت رو نو کنه...

***

هزار باره و هزار باره و هزار باره شروع می کنم

اصلا شروع کردن رو دوست دارم. حتی وقتی در طول مسیر هستم. دلم می خواد خیلی حرف بزنم با خودم. اما تا خلوت می کنم با خودم، دیگه حرفم نمیاد.

خوشی ها زیاده، ناخوشی ها کم. اما پس چرا حس ناخوشی ها گاهی بیشتره؟

***

مثل همیشه به مرگ زیاد فکر میکنم. اگر الان بمیرم، خیلی حیف میشم.

***

به یک دوره طولانی سکوت و تو خودم رفتن احتیاج دارم. کارها خوب پیش میره. اما سگ سیاه هر لحظه در کمینه.

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥
تگ ها :


 

یک روز که از خواب بیدار میشی و حوصله دلت سر رفته، الحمدلله هیچی نیست که حالت رو جا بیاره :))

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥
تگ ها :


← صفحه بعد