اين روزها...

این روزها... هنوز ادامه دارد...

 

اول سال هاست من به خدا امید دارم. سالهاست ازش ناامید نشدم. تو بدترین شرایط، سخت ترین شرایط، تو حالی  که واقعا تحملش برای یک دختر کم سن و سال غیر ممکن بود، من بهش توکل کردم. بهش گفتم

عاشقان ره عشق گرم خون بخورند              ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

نه اینکه بندهء خیلی خوب و عالی و بی نقصی براش بوده باشم، نه اینکه هرچی گفته باشه انجام داده باشم، نه اینکه همیشهء همیشه به یادش بوده باشم، اما سالهاست ازش نبریدم. سالهاست ازش طلبکار نشدم. سالهاست که تسلیمش هستم. سالهاست که راضی به رضاش هستم. هرچی بهم بده، شکر. هرچی هم نده، شکر. البته گاهی بهش غر زدم که خدایا قرارمون این نبود! اما باز هم بهش گفتم من کوچیکتم و شاکر و راضی.

همین که خدا «ستارالعیوب»ه، خودش بزرگترین دلیل اینه که من همیشه سرم پایین باشه و روم رو زیاد نکنم.  درسته که خیلی وقت ها می لغزم. اما من بهش ایمان دارم که تنها نجات دهنده اوست.

دوم خرداد از راه میرسه. با آسمان پر ستاره، با شبها و روزهای پر حادثه، با آمدن و نیامدن تابستان، با بوی شاهنامه خوانی دبستان. با یاد خمیربازی و بازیگوشی خونهء عمو. با یاد جام جهانی و ستاره های بی فروغ. با یاد تعطیلی مدرسه و خوشی های تکرار نشدنی کودکی در خانهء مادربزرگ، فیلم های دایی و خنده های بابابزرگ. خرداد عزیز از راه میرسه. با خاطرهء محو و خاک گرفتهء روزهای خوشی که هرگز زنده نخواهند شد.

سوم خدای خردادماه خدای بقیه فصل های زندگی هم هست. اگرچه آسمان تیره شده و زمین با همهء فراخی اش بر ما تنگ شده، اما روزگار انقدر بی وفاست که ناخوشی هایش هم ناپایداره. به خدای خرداد ایمان بیاور.

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

خیلی چیزها رو دیگه دوست ندارم. خسته شدم ازشون. خیلی چیزها رو هم دوست دارم.

خسته ام.

خیلی خسته ام.

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

برای همین از تابستون خوشم نمیاد. چون همش روزه. هرچی می گذره، شب نمیشه. تا چشماتو می بندی و می خوابی، فرداست. هیچ وقتی نداری برای اینکه به ذهنت استراحت بدی، آرومش کنی و بازسازی اش کنی. سریع روز بعد میاد. اصلا شب و تنهایی و خلوتی وجود نداره. همش روزه. همه چیز بدون قطع می گذره. فرصتی بهت نمیده برای اینکه فکر کنی.

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

از اون روز آخر فروردین که من و رفیق نشستیم پای آن کاج بلند و به اندازهء هزار سال حرف زدیم، پنج سال گذشته. خودش یادش هست من تو چه شرایطی بودم و حتما می دونه چه کاری برای من کرد و حتما می دونه چه کار بزرگی برای من کرد و حتما می دونه من عمیقا معتقدم خدا برای من فرستادش. شاید برای همینه رفاقتش برای من با همه فرق داره. که همیشه ته دلم یه جای مخصوصی داره و ته ذهن و فکرم هنوز همیشه فکر می کنم یه روز بزرگ خواهد اومد که مال ماست.

این روزها هم دلم می خواد در اولین فراغت ببینمش، حرف بزنیم، خل خل بازی دربیاریم، همش بپریم تو حرف همدیگه، به دلیری و ابراهیمی و جوادی و ارزانی بخندیم، غصه هامون رو بگیم، تلخی هامون رو بگیم و دوباره رویا ببافیم برای آینده.

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


حتما

 

 

حتما

 

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


 

سلام

سلام بزرگ

سلام مهربون

سلام خدا

امروز به من گفتی:‌ «فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین»

ایمان دارم تو ارحم الراحمین هستی. فقط بهم بگو چه جوری ازت بخوام که پاسخم رو بدی؟

ای ارحم الراحمین، رحم کن به کوچکی و ناتوانی ما

  
نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


دلم می خواد

دلم یک فراغت بزرگ می خواد

دلم سفرهای طولانی، به سرزمین های دور و ناآشنا می خواد

دلم خونه های کاهگلی، عمارت های خشتی، کاشی های فیروزه ای، گنبدهای آجری می خواد

دلم آسمون بلند و آبی می خواد

دلم هوای خوب می خواد

دلم یه دشت وسیع می خواد

دلم یه حوض بزرگ با یه فوارهء کوتاه تو یه باغ سرسبز با آفتاب طلایی و یه عالمه گلدون شمعدونی قرمز می خواد

دلم یه دل آروم، یه فکر بی دغدغه، یه خیال راحت، یه خوشی بزرگ می خواد

دلم آبی، آرامش، سکوت دشت می خواد

دلم رودهای جاری تو دل کویر می خواد

دلم سفر با همسفر خوبم می خواد

 

  
نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


← صفحه بعد