از وبلاگ محمد درویش بزرگوار وام گرفته ام...
می رقصم
چنان که گویی فقط تو مرا می بینی
عشق می ورزم
چنان که گویی هرگز آزرده نشده ام
میخوانم
چنان که گویی فقط مرا می شنوی
و زندگی می کنم
چنان که گویی با تو بودن بهشت روی زمین است …
باشد که از خزانهء غیبم دوا کنند
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که که گوشهء چشمی به ما کنند؟
در دم نهفتن به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانهء غیبم دوا کنند.....
همون که عاشقشم
می دونم این روزها خیلی اذیتش کردم. می دونم خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنم داره برام زحمت می کشه... اما روزهای تلخ من داره به امید خدا تموم میشه. ممنونم ازش که صبوری کرد. بوی خوشش تو هوای منه...
زمستون
زمستون اومده. نشون به اون نشون که وقتی یک لیوان چای داغ رو میذاری روی میز، ده دقیقه نشده، سرد میشه....
مرا در میان بازوانت پنهان کن
تنها یک امشب،
آنگاه که باران
دهان های بی شمارش را
بر سینهء دریا و زمین می شکند.
گوش کن چگونه باد
چهار نعل می تازد
برای بردن من.
با پیشانی ات بر پیشانی ام،
با دهانت بر دهانم،
تن مان گره خورده
به عشقی که ما را سر می کشد،
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد.